| 0 نظر ]

چند هفته پیش بود از یکی از کوچه های عباس آباد رد می شدم، پسر بچه ای که می دوید با شدت به من برخورد کرد، ترسیده و نگران بود.
خندیدم گفتم "داری از مدرسه فرار می کنی؟" دست منو گرفت گفت نه عمو، اون آقاهه افتاده دنبالم به من می گه باید با من بیای!
دیدم یه مرد جوانی از پشت سرش داره میاد تا منو دید مسیرش رو تغییر داد!
پسر بچه بهم گفت: " موبایلتو میدی من زنگ بزنم مامانم!" گفتم آره، گوشی رو دادم شماره رو گرفت ولی کسی جواب نداد. بیشتر ترسیده بود گفتم نگران نباش تا خونتون می برمت! چرا تنهای داری میری خونتون؟ گفت: سرویسم امروز سر خیابون منو پیاده کرد! تا دم در خونشون دست منو محکم گرفته بود رسیدیم و آیفون رو زدیم در رو باز کردن رفت تو خونه!
نیم ساعت بعد گوشیم زنگ خورد، مادر پسر بچه بود. کلی تشکر کرد. بهش توضیح دادم و گفتم به سرویس مدرسه اش بسپرید! منم وظیفه ام بود کاری که می تونستم رو کردم. 
فاجعه #آتنا نشون داد خطر چقدر نزدیک ماست و ما نباید بی تفاوت باشیم تا بی تفاوتی ما قربانی بگیره!

طرح از #زهراثبوت

0 نظر

ارسال یک نظر