| 1 نظر ]

با مامانم رفتیم دادستانی و برگشتیم، دیگه مثل قبل نمی تونست راه بره، همش باید یه کم می نشست تا دوباره بتونه ادامه بده. مثل همه این سالهای که بدون خستگی ادامه داده.
گاهی ما بچه ها با گرفتاریها و مشکلاتی که درست می کنیم باعث پیری زودرس برای پدر و مادرهامون میشم. وقتی از پیری پدر و مادر حرف می زنم ناراحت میشم و غصه ام میگیره! 
با همه ناراحتی های که داشت
باز از کنار هم بودن لذت بردیم و خندیدم و یاد خاطره های گذشته افتادیم. از روزهای گفت که بخاطر من تو خیابون های تهران سرگردون بود و دنبال یه راه چاره، راهی برای آزادی.
#مادر
#مامان
#زندگی