| 1 نظر ]

هان ای بانو
بانو
بانو جان ...
با تو هستم بگو حقیقت ندارد
بگو این یک افسانه است .

باورم نمی شود ؛ این داستان باور ناپذیر است به من مگو که در سرزمین من این اتفاقات رخ می دهد . به من مگو که مادران و پدران این سرزمین ، خواهران و برادران و پسران و دختران ما چنین روزگاری دارند .

بانو وقتی گفتی که انسان های برای یک لقمه نان ، چه ها نمی کنند ، وقتی گفتی از دختران فراری ، از کودکان کار ، از کارتن خوابهای زمستانی ، گوشهایم را گرفتم و چشمهایم را بستم . وقتی گفتی از سرزمینی که افتخارش زندان ها ، اعدام ها و تجاوزها شده است وقتی گفتی از ضجه های دخترکان و پسرکان در زیر چکمه های عدالت علوی ، باز چشمانم را بستم و سالهاست که مانند کبک ، سر در زیر برف زندگی می کنم .

بانو ، همانند انسان های کر و لال در سکوت به سر می بریم ، سکوتی پر از ابهام و پر از درد ؛ در حالی که چشم داریم اما از نابینایان بدتر هستیم ، بینا هستیم و کور ، گوش داریم و کر ، زبان داریم و لال هستیم ؛ حتی نمی توانیم حرف دل خودمان را بگوییم و فریاد بزنیم و حتی نمی دانیم در کدامین زمان به سر می بریم گذشته یا حال !؟

بانو در این سرزمین ترجیح می دهند در خواب و خیال دنیای را که دوست دارند تصور کنند ؛ دنیای که با آرمان های رنگارنگ ساخته می شود ؛ دنیایی که تنها با شعار سرپا می ایستد و باز هم باور نمی کنیم که عقب مانده ایم و کنار دستیم ! باور نمی کنیم آن سوی دیوار خانه ، زندگی طور دیگری جریان دارد .

نه بانو ! باورم نمی شود ، این داستان باورپذیر نیست ، باورم نمی شود در سرزمین کوروش ها و بابک ها و پهلوانان کسی زمین بخورد و هیچ دستی برای کمک به سویش دراز نشود ؛ شهری که من می شناختم شهر محبت و جوانمردی بود شهر قلندران ، شهری که حتی دزدان و رهزنانش کمک به نیازمندان را فراموش نمی کردند چه رسد به بزرگان که معتمد شهر بودند . شهری که من می شناختم جهان پهلوان کشکول گدایی بدست می گرفت برای کمک به نیازمندان ، قهرمانان پشتشان خاک را می بوسید تا دل مادری شاد شود .

حال تو از کودکان کار ، دختران فراری ، پدران در بند و مادران رنج دیده حرف می زنی ، می گویی که چند زن پیر و جوان با هزاران امید و آرزو گذشته تاریکشان را ترک گفته اند تا زندگی نو را آغاز کنند و هیچ کس نیست که کمکشان کند ، می گویی اینها هم در کنار دیگر قربانیان مجبور هستند تا در کمپ بمانند چون نمی خواهند کارتن خواب شوند ! چون دوست ندارند دوباره به دام بیفتند !؟

بانو اصلا چرا به من می گویی ! مگر از دست من چه کاری بر میاید ؟ می گویی چه کنم ؟ من هم مانند تختی کشکول برگردن گردشهر بچرخم ؟ مگر چقدر اعتبار دارم ؟ او یک جهان پهلوان بود و امید یک ملت و من یک جوانی هستم که صدایم گاهی به خودم هم نمی رسد ! حاضرم بخاطر کمک به آنها دست گدایی دراز کنم ، اما تو بگو به سوی چه کسی ؟ در شهر من دیگر انسانی نیست که پهلوانی زندگی کند .

نه بانو !
باورم نمی شود بگو که تمام این حرفها دروغ است !
بگو که خواب دیده ام !
بگو که این سرزمین آنچنان که تو گفته ای هم نشده است .
بگو این یک افسانه است .

هان ای بانو
بانو
بانو جان ...
این یک افسانه نیست !
داستان مادران و پدرانی از سرزمین من است ؛ داستان دختران و پسرانی از سرزمین من .

بانوجان ...
ما رنج برده ایم
ما زخم خورده ایم
ما تا رسیدن بی برگی امید ،
هر روز مرده ایم
ما با چراغ کینه شب را شکافتیم
با اسب سرخ حادثه ،
تا قلب بی طپش مرگ تاختیم
ما تا شکفتن انسان ،
ما تا دمیدن فریاد ،
ما تا رسیدن خورشید زنده ایم
باری اگر چه این یک افسانه نیست !
باری اگر چه ... !

بانو سکوت کن !
سکوت کن به یاد آنگه در سپیده جان سپرد ...
سکوت کن به یاد آنکه با امید خلق مرد ...
سکوت کن به یاد خشم آن ندای سربلند ...
سکوت کن به یاد آنکه عاشقانه زخم خورد ...
تو از سکوت اگر
اگر به خشم می رسی
بانو سکوت کن
اگر به خشم می رسی
سکوت کن ... !
ادامه مطلب ... »
| 1 نظر ]
آلبوم «انسان می‌جویم» کاری از گروه «هستم آنچه هستم» (خواننده و کلام حجت بداغی، آهنگ و تنظیم نیما پسندیده) است که توسط سایت عروض منتشر شده است .
ادامه مطلب ... »
| 0 نظر ]

متن زیر نامه جمعی از بلاگرهای ایرانی برای آزادی علی پیرحسینلو هست که توسط دوست عزیزمون مجتبی تنظیم شده ، با منتشر کردن این نامه گامی در جهت آزادی دوست و یار وبلاگ نویسمون الپر برداریم !

روزگاری دور و نزدیک در پرسه‌های اینترنتی خود به صفحه‌یی در اینترنت برمی‌خوردیم که در بالای صفحه‌ی آن نوشته شده بود «پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم». علی پیرحسین‌لو

از دوستان قدیمی‌مان در وبلاگ‌ستان پارسی نویسنده‌ی این صفحه بود که مانند بسیاری از ما اندیشه‌ها و تفکرات خود را در وبلاگ‌اش بدون پرده‌پوشی و با شجاعت می‌نوشت.

در گیر و دارهای حوادث بعد از 22 خرداد و در ادامه‌ی بازداشت گسترده‌ی روزنامه‌نگاران و نویسنده‌گان و اهل اندیشه که همه از سر کینه‌توزی و انتقام بود،علی پیرحسینلو یا همان الپر قدیمی وبلاگ‌ستان به همراه همسرش (فاطمه ستوده) بازداشت و روانه‌ی زندان شده است. همسرش در ابتدای امر آزاد شد، ولی علی هم‌چنان زندانی است…

اکنون بیش از سه هفته است که علی دوست و همراه قدیمی‌مان زندانی است و در زندان اوین حال و روزگار او از ما و خانواده و همسرش پوشیده است. کسی که بدون پرده پوشی می‌نوشت، اکنون در غباری از بی‌خبری در زندانی نگه‌داری می‌شود که جای و او امثال او آن‌جا نیست. در زندانی که دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان‌، هم‌چون محمدعلی ابطحی، هنگامه شهیدی، فریبا پژوه و بسیاری دیگر در بازداشت به سر برده و از کانون گرم خانواده‌ی خود دور هستند؛

برای این‌که اعتراف کنند به ناکرده‌ها، برای این‌که پرونده‌شان مشروعیتی باشد برای دولتی که مشروع نیست، برای این‌که بدون پرده پوشی سخن گفتن در این دیار جرم محسوب شده و سرانجام صادقانه نوشتن و صادقانه زنده‌گی کردن و صادقانه اندیشیدن زندان است و از دیدگاه تمامیت‌خواهان جرم.

پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم؛ علی پیرحسینلو مجرم نیست، جای او زندان نیست، بازداشت و زندانی کردن او و بازداشت دیگر دوستان‌مان که اکنون ماه‌ها است در زندان‌اند و زیر فشارهای نامتعارف و غیرقانونی و غیر انسانی، بازداشت همه‌ی ما وبلاگ‌نویسان ایرانی است.

پوشیده چه گوییم همینم که هستیم؛ ما جمعی از وبلاگ‌نویسان ایرانی خواهان آزادی علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان هستیم. ما می‌خواهیم که وی هر چه زودتر نزد خانواده و همسرش بازگردد و پرونده‌سازی و تهمت و افتراها از روی او رخت بربندد. ما وبلاگ‌نویسان ایرانی حضور علی پیرحسینلو در زندان را بر خلاف موازین حقوق‌بشر و رفتاری غیرقانونی و غیرانسانی می‌دانیم. ما خواهان آزادی هر چه سریع‌تر علی پیرحسینلو و دیگر دوستان وبلاگ‌نویس دربندمان هم‌چون هنگامه شهیدی، محمدعلی ابطحی و فریبا پژوه هستیم.

بلاگرهایی که تا کنون نامه را منتشر کرده‌اند:

  1. قمار عاشقانه ، مجتبی سمیع نژاد
  2. تریبون آزاد سسان آقای
  3. هوای تازه شیدا جهان بین
  4. رسوا بابک خرمدین
  5. سجاد سالک و مهدی تاجیک از وبلاگ مهجاد
  6. وبلاگ پلاجادن
  7. سمیراحمد
  8. وبلاگ آزادباشیم
  9. سمیه توحیدلو وبلاگ بر ساحل سلامت
  10. وبلاگ ماه ماهی
  11. جاوید ایران علیرضا فیروزی
  12. پرده ناتمام ، فاطمه شمس
  13. سعید مهرپویا
  14. ماهی ماه
  15. plejaden
  16. آرش کمانگیر
  17. آزاد باشیم
  18. 5 پسر
  19. همینجوری ، احمد طالبی
  20. سمیر احمد
  21. سرزمین رویایی
  22. آرش بهمنی
ادامه مطلب ... »
| 0 نظر ]

در مکتب خانه دلم
نام تو را خواندن حرام است
در کنار وجودم
تو گناه من بودی !
بودن و نبودن ما دروغی بیش نبود .

نباید با بوی تنت مست می کردم
هنگامی که دستانت را برای بوسیدن می خواستم
نباید مغلوب نگاه مهربانت می شدم
هنگامی که سرمه ای سیاه را در چشمان زیبایت می دیدم
نباید دستم را می لرزاندم
زمانی که دستانم نوازش و گرمای تو را می خواستند

کاش از اول ندیده بودم تو را
از شکوفه ها دل کندن سخت است
دل سپردن به برگ های زرد پائیز شکننده است

همین است سزای دل
بی بهانه و صادقانه خواستن
تنبیه اش شکستن است
در کنار زندگی گذشتم از دل !

چگونه پاک کنم این سیاهی های قلم را از دفتر دل
می گویند خاطره است
زخم را نمی بینن !
دل دیگرخسته شده است
به حرف من گوش نمی دهد

دل گفته بود که فردا دیر است
اگر غصه بیاید امروز
گفته بودم که اگر غصه بیاید امروز
تا همیشه
دل درگیر است .
ادامه مطلب ... »