| 0 نظر ]



کمی آن طرف تر از مرز زندگی
زوربای یونانی مرا به رقص می خواند
در کنار گورستانی متروک
مرده ها بر سر تابوت می رقصند
آنها تحلیل می کنند زندگی را
و فریاد می زنند : ...
من در پی یافتن حقیقتی نا معلوم
پیکرم را بر خاک گورستان می کشم
تا شاید لاشه ای برایم از نسل های سوخته بگوید
نسل هایی که قرن به قرن فنا شده اند و شعور انسانیشان در قاب دین ورزی گم شده است !
نعش ها سرگردان
نعش دینداران خداپرست
که همه عمر لاف زدند
با نعش مردگان از خدا بی خبر
هر کدام در به در در پی معاد می گردد...
جاهدان یک عمر جهالت کردند
زاهدان یک عمر رذالت کردند
مومنان یک عمر جنایت کردند
به اسم دینشان تجاوز کردند
کتاب های الهی را در مغزم دوره می کنم ...
شعارشان این بود : کمال انسانی !
هدیه شان این بود : حقارت !
ترانه زوربا همچنان بر فضا حکمفرماست
در همان فضای وهم انگیز به دنبال لاشه ها می رقصم
نعش ها سرگردان
به دنبال حقیقت می گردند ...
افسوس !
باور نکرده اند که همه عمر فریب خورده اند.

شروین صفایی

مگر فریب غیر این است که در ظاهر جای مهر بر پیشانی و همیشه ذکر گویان باشی و در باطل پرده دخترکان بی پناه را پاره و پسرکان جوان را خورد و شکسته کنی ؟

0 نظر

ارسال یک نظر