| 0 نظر ]

تولد سیاهی بود ، پر از خون ، غم و غصه ؛ انگار همین دیروز بود خون بی گناهان را ریختند و یاران و همرزمان ما را در زندان افکندند ، روزگار غریسبیست نازنین ! به یاد همه جان باختگان راه آزادی و میهن ، به یاد همه یاران و همرزمانی که در بند هستند


عاقبت پرنده شد
دل دیوانه ی من
رفت و بر شاخه نشست
دل بیچاره ی من
*
منتظر ماند که باز
برسی از ره دور
شب تنهایی او
پر شود از تو و نور
*
عاقبت ستاره شد
دل ماتمزده ام
رفت تا خلوت ابر
در شب غم زده ام
*
عاقبت بهانه شد
عشق و شیدایی من
حرف آغاز تو شد
شعر تنهایی من
*
عاقبت شراره شد
شعله های قلمم
آتش سرخ دعا
به نگاه هر شبم
*
عاقبت ترانه شد
دردهای دل من
موج دریای خداست
به تن ساحل من
*

عاقبت خاطره شد
شانزده سال گذشت
به تماشای سکوت...
و شکست...

*
....
متولد شده ام !
...

فریبا شش بلوکی

0 نظر

ارسال یک نظر