| 1 نظر ]
دل آرا نگاهت تنم را به لرزه می اندازه
نگاهی از پشت عکسی بی روح و بی جان ،
نمی دانم اگر روزی با تو رودرو می شدم چه حسی به من دست می داد
ولی نه !
جراتش را ندارم ، شهامتش را ندارم
من انسانیت را کشتم نمی توانم از تو سخن بگویم
شرمم می شود به روی معصوم تو نگاه کنم
مرا ببخش
مرا ببخش
دل آرا مرا ببخش که نتوانستم طناب دار را از گردنت بردارم
دلم خون است
چشم پر از اشک است
احساسی غریب و بدون وصف دارم
مرا ببخش
نتوانستم از حقانیت و عدالت دفاع کنم
حقیقت دارد من تو را کشتم
من بودم
ولی تو مرا ببخش


خبر کوتاه بود :
- " اعدام شان کردند "
خروش ِ دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشم ِ خسته اش از اشک پر شد
گریه را سر داد ...
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم
- چرا اعدامشان کردند ؟
می پرسد ز من با چشم ِ اشک آلود
چرا اعدام شان کردند ؟
- عزیزم دخترم !
آنجا ، شگفت انگیز دنیای ست : دروغ و دشمتی فرمانروایی می کند آنجا
طلا ، این کیمیای خون ِ انسان ها
خدایی می کند آنجا
شگفت انگیز دناییی که همچون قرن های دور
هنوز از ننگ ِ آزار ِ سیاهان دامن آلوده ست
در آنجا حق و انسان حرف هایی پوچ و بیوده ست
در آنجا رهزنی ، آدمکشی ، خونریزی آزاد است
و دست و پای آزادی ست در زنجیر
عزیزم دخترم !
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدام شان کردند
و هنگامی که یاران
با سرود ِ زندگی بر لب
به سوی مرگ می رفتند
امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند
به شوق ِ زندگی آواز می خواندند
و تا پایان به راه ِ روشن ِ خود با وفا ماندند
عزیزم !
پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز !
تو در من زنده ای ، من در تو ، ما هرگز نمی میریم
من و تو با هزاران ِ دیگر
این راه را دنبال می گیریم
از آن ِ ماست پیروزی
از آن ِ ماست فردا با همه شادی و بهروزی
عزیزم !
کار ِ دنیا رو به آبادی ست
و هر لاله که از خون ِ شهدیان می دمد امروز
نوید ِ روز ِ آزادی ست

هوشنگ ابتهاج

1 نظر

ناشناس گفت... @ ۹:۱۰ بعدازظهر, اردیبهشت ۱۴, ۱۳۸۸

غمگين شدمخيلي .
روحش شاد .

ارسال یک نظر