| 0 نظر ]
چو غنچه ، لب فرو بستم ، زمان تزویر است
طلوع صبح سعادت ز بند شبگیر است
« سکوت مصلحتی « ؟! چارهء زمانه نبود
فغان که عدل و عدالت اسیر تکبیر است
شکایتی نکن ای دل در این خموشی جان
که روشنای حقیقی ز دست زنجیر است
چه ها که بر سر ما رفت و جای گفتن نیست
ز دست فتنه چه گویم نه جای تفسیر است
در این سکوت مروت ، در این بهار خزان
دگر رهایی انسان به تیغ شمشیر است
سرود هستی ما را خمار مستی برد !
نگو که این همه عصیان ز دست تقدیر است
ز بزم دل سیه هان جام روشنایی نیست
که آب روشن اینان عصارهء قیر است
نشاط نغمه نباشد ز قلب مهدی ما !
سکوت مبهم دریا هوای تکفیر است

در این سکوت دیدم که سیب زمینی ها مجری عدالت بوده اند !
در این سکوت دیدم که چه بر سر دختران و زنان ما امد !
در این سکوت دیدم که چه بی عدالتی های توسط حاکمان با نام عدالت صورت نگرفت !
در این سکوت دیدم که چه آزادی های را به بند نکشیدند !
در این سکوت ...

0 نظر

ارسال یک نظر