| 1 نظر ]
مگه مارمولک هم عشق بلده ؟ آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده ؟ اینها سوالهای هست که تو ذهن آدم میاد ولی نمی دونم چرا این بشر همیشه خیلی چیزها رو بعید می دونه و فقط برای خودش تعریف می کنه !
در این خاک
در این خاک
در این مزرعه پاک
بجز مهر ...
بجز عشق ...
دگر بذر نکاریم !

مارمولک عاشق باعث شد به زندگیم بیشتر از این امیدوار بشم ! باور کنید اونقدر بی محبتی و بی مهری از آدما دیدم که کلمه ای عشق و محبت کم مونده بود تو ذهنم پاک بشه !

آدما همش جنگ بلدن !
همش می خوان خودشون رو نشون بدن !
آدما همش جر و بحث و دعوا می کنن !
آدما مهر و محبت رو تو دلشون کشتن !
آدما دشمنی رو به دوستی ترجیح دادن !
آدما نمی خوان زندگی رو خوب ببینن !
آدما همش می گن شرایط بده و سخته بخاطر این خودشون رو بدبخت می دونن !
آدما همش می خوان سر هم کلاه بذارن و کلک بزنن به همدیگه !
آدما نمی خوان بگن زندگی خودش عشق است با تمام خوبی و بدی هاش با تمام سختی هاش !



مارمولک عاشق خیلی دوستت دارم ! دمت گرم !
ای کاش همه آدما از تو یاد بگیرن !
چقدر بی منت عاشق بودی !
چقدر صادقانه ایستادی و با سختی ها جنگیدی !
چقدر عشق تو قشنگ و دوست داشتنی هست !
چقر این زندگی برات خوب و شیرین بوده که ده سال مقاومت کردی !
چقدر با عشقت ، زندگیت ، بی ریا بودنت با معرفتت حال کردم !


روح زندگی رو تو بدنم کاشتی مارمولک عاشق ! دمت گرم ! دمت گرم !

چرا به همه آدما یاد نمی دی اینطوری باشن ! ای کاش میشد حرف بزنی و بگی تا بلکه دل سنگ آدمها که بوی خوشی و مهر و محبت رو که ازش رفته یه بار دیگه به دلی با مهر و محبت و عاشق مبدل کنی !

قضیه مارمولک عاشق رو بخونین :

خانه های ژاپن با دیوار هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می پو شانند.در یکی از شهر های ژاپن ، مردی دیوار خانه اش را برای نو سازی خراب می کرد که مارمولکی دید.
میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود.مرد چشم بادامی ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کردحیرتزده شد و فهمید این میخ 10 سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است ؟چگونه مارمولک در این 10 سال و در چنین موقعیتی زنده مانده ؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت ؟ چنین چیری امکان ندارد و غیر قابل تصور است!شهروند ژاپنی متحیر این صحنه ، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست.این جانور در 10 سال گذشته چه کار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد.این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود.مرد ژاپنی ، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت :10 سال مراقبت بی منت ؛ چه عشق قشنگ و بی کلکی.چطور موجودی به این کوچکی می تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقتها ما انسانها از هم گریزانیم؟

لینک خبر از ایسکا نیوز

1 نظر

ناشناس گفت... @ ۹:۴۷ بعدازظهر, آذر ۰۲, ۱۳۸۷

agha shoma vaghean ke ba in blogeton harf nadarid ..omidvaram dar tamame marahele zenge movafagh va sarboland o azad bashi ..kheyli mikhlesim ...FARiD

ارسال یک نظر