| 1 نظر ]
از خاک بگذشتم و ... بر آب بنشستم
روزگاری بس سنگ
بر دفتر خاطرات بنوشتم

خویشتن را سرا پای گل بگرفتم

تا غم درون من نبینی

روی شاد و لب خندان بینی

تو چه می دانستی از اندوه درون من !!؟

خویشتن را ردایی سپید بدادم

گذشته ی سیاه خویش بپوشاند

آینده سپید به رویت بگشاید

تا که دفتر سیاه من نخوانی

شعر از محسن نعمانی
دوست داشتن ها ، عشق ها ، حقیقت ها ، مبارزها ، آدمها ، عدالت ها ، زندگی ها ، محبت ها ، خوشی ها ، خوبی ها همه ظاهری و دروغ شده اند . فقط تو حرف هستن تو عمل باید انتظار راستی و درستی نداشته باشی !
اون مبارزانی که فکر می کردیم برای آزادی می جنگن ولی برای منفعت دنبال آزادی و حقیقت بوده اند و در ظاهری زیبا همیشه خود نقض کنندگان این امر بوده اند ! زیبایی وجود انسان ها با دروغ درونشان باطل شده است !
نمی دانم به چه یا به که پناه ببرم که باور داشته باشم او را و او مرا باور داشته باشد . دیدی وجودم رو باور نداشتی ! دیدی همش بخاطر حرفای زیبا بوده ! حتی تو منو باور نداشتی !

1 نظر

شهلا گفت... @ ۷:۴۰ بعدازظهر, مهر ۲۵, ۱۳۸۷

آقای رونقی درود بر شما

غمگین نبینمتون!

;)

ارسال یک نظر